بــی وفــــا

...آنچه بر من گذشت

سلام

سلام به همه‌ی دوستای باران دوستای باوفای باران...

من که شرمنده شدم از این همه نظر و احساسات.... بارانم حتما خوشحاله....

نمیدونم چیکار کنم.... به باران قول دادم که داستانشو تو وبلاگ ادامه بدم.... اما نشد....دلم میخواد خودم بشینم بنویسمش اما من مثل باران نویسنده‌ی خوبی نیستم....راستش نمیتونم بیخیال هم بشم باید یه کاری بکنم....

باید یه کاری بکنم.... باران بیا کمکم کن... مسئولیتم زیاد شده....

نوشته شده در پنجشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٩ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ توسط بــــــاران نظرات () |

نشد که نشد...

هرکار کردم نشد...

خودش نخواسته حتما... منو ببخشید...

نوشته شده در یکشنبه ٥ دی ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط بــــــاران نظرات () |

دوستان عزیز باران

سی دی که باران بهم داده بود مشکل پیدا کرده... !!نمیدونم چکار کنم.......

اگه تونستم کاریش بکنم سریع میام و به قولم عمل میکنم.

اگه نشد چی؟؟؟!!؟؟؟

راستی به رسم خود باران از همه دوستانی که کامنت گذاشتن ممنونم.ممنون که هنوزم به یاد دوستتون هستید

 

فعلا...بای

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٩ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ توسط بــــــاران نظرات () |

سلام. با عرض شرمندگی از دوستان محترم،

 اول از همه:

آهای !   آقایی که خودتو بهزاد معرفی کردی! شایدم اصلا خانم باشی!

اگه داری سر کار میذاری اصلا بامزه نیست! اگه هم داری راست میگی خودت خوب میدونی که بهزاد  اسم الکیه که باران تو وبلاگش نوشته و تو اسم واقعیت چیزی دیگه است که منم میدونم! اگه خیلی داری راست میگی بیا و جرات داشته باش و خودتو معرفی کن بفهمم همونی یا نه، اصلا چند مرده حلاجی!

در ضمن خیلی ترسویی! یا  اصلا دروغگویی... چرا لا اقل یه ایمیل نذاشتی تا مرد و مردونه خودمون دوتا با هم حرف بزنیم؟؟  من باران نیستم که با هر کس و ناکسی مدارا کنم!

دوم:

من هیچ دلیلی نمیبینم که بخوام به کسی ثابت کنم که باران مرده.  آخه که چی؟ حالا مثلا کسی هم باور کنه یا نکنه... چه سودی واسه من داره؟ من اصلا این وسط چیکاره ام؟ خودمم بزور قبول کردم که بیام و واسه باران ادامه خاطراتشو بذارم!

خب اگه کسی فکر میکنه که باران تمرین نویسندگی میکرده فکر کنه.. چه عیبی داره؟دیگه مگه چیزی هم درباره باران بعد ازین مهمه؟

ببخشید من اعصابم خیلی خرابه .خیلی. دیگه اصلا حوصله این حرفا رو ندارم. آره راست میگید که دنیای مجازی خیلی چیزای خوب وبد داره . بارانم همش میگفت به همین دلیل دارم تو اینترنت مینویسم که دیگه اونجا حداقل آدم راحته و با کسی رودرواسی نداره و کسی آدمو نمیشناسه. اما درضمن اینم بدونید که همه چیزم کامل و با جزئیاتش اینجا ننوشته! شاید نمیخواست که خیلی از آدمهایی که دور وبرش بودند شناخته شوند. شایدم خیلی جاها تو داستانهاش از تواناییش در نوشتن استفاده کرده.امادلیل نمیشه، خب باران به نوشتن خیلی علاقه داشت. شعر مینوشت،متن ادبی مینوشت،خب حالا خاطراتش رو هم کمی نمایشی نوشته،عیبی داره؟

ای بابا... حالا که چی؟ فعلا که خدا رو شکر فایلهای سی دیی که باران بهم داده اصلا باز نمیشه. نمیدونم چرا. با خودم میگم شاید باران حالا دیگه نمیخواد باقی داستانشو دیگران بدونن، شاید. شایدم یه کاری شد و باز شد نمیدونم.

در مورد محل دفن باران ، اصلا باهاش صحبت نکرده بودم که راضی هست کسی بدونه یا نه. خب من که فکرشم نمیکردم که باران ....... اما بذارید  لا اقل از نزدیکانش بپرسم که ببینم اونا چی میگن.

دوستان خوب باران، بازم ببخشید. من واقعا داغونم.

مونا

(خب اسم واقعی منم مونا نیست، اما باران تو نوشته هاش منو مونا معرفی کرده!

 

نوشته شده در یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ توسط بــــــاران نظرات () |

در سرنوشت گل دو حقیقت رقم زده اند...

                              روزی به باغ آمد و روز دگــر برفت...

امروز هفتمین روزیه که باران از اینجا رفته. آره بالاخره رفت. با هزارتا آرزوی به ثمرنرسیده و دل شکسته درب و داغون.روح پاره پاره ای که خودش میگفت قوی شده و جسم نحیف و دردکشیده ای که میگفت دیگه خسته ست.بالاخره خلاص شد آره خودشم میگفت مونا من که نمیمیرم! من راحت میشم!.

و سخت ترین کار اینه که بشینم اینجا و به قولی که به باران دادم عمل کنم.! کاش بازم بشینم زار بزنم. واقعا! یه سری نوشته هاشو داده براش تو وبلاگ بذارم..ای خدا .. من چه بدبختم!

اما هنوزم نمیتونم بشینم اینجا. من خیلی گیجم. ناراحتم یا خوشحال؟ خودشم میدونست که بی وفاست. میگفت اسم وبلاگمو گذاشتم بی وفا چون هیچ کس و هیچ چیز وفا نداره. راست میگفت. دنیا. آدما، حتی خودش. خود باران. اه چی دارم میگم؟ قرار نبود ه که چرت و پرت بنویسم ! ای خدا! چه دردیه؟چه زندگییه؟خاک بر سر من که در زمان بودنش نتونستم براش کاری کنم و حالا هم نمیتونم لااقل دوتا جمله درست حسابی بنویسم.

من صداقت و راحتی باران روندارم در نوشتن. اون با خودش رو در بایستی نداشت! به صداقتش دختر ندیدم تا حالا! حالا که دیگه نیست هی بهم بخنده و نذاره ازش تعریف کنم!آخه آدم انقد بی آلایش و ساده و رک و روراست!ای خدا کاش جون داشتم همینجوری گریه میکردم. به خدا دلم میخواد هوار بزنم.

چه جوری آخه؟ بیام چی بنویسم؟

خدایا.......آخه چرا؟ چی کم داشت از هوش و استعداد و زیبایی و همه چی؟ای خدا ! !!!!!!!!!!!!! دلم میخوادخوشحالش کنم. بهش قول دادم. قولهای، زیادی دادم. باران! اینجایی نه؟ الان کنارم هستی ؟کجایی؟خودت کمکم کن.مطمئنم که الان آرومی. آروم آروم.........تنها چیزی هم که من رو آروم میکنه همین فکره که تو آرومی والا دیوونه میشم.

چه سخته خبر بد به دیگران دادن!

بازم بیاید براش دعا کنیم. برای آرامشش.آرامش ابدی!!!!!!!!

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ توسط بــــــاران نظرات () |

سلام.

من باران نیستم. دوست باران مونا هستم.

فقط به خواسته خود باران اومدم اینجا که معذرت خواهی کنم از دوستانش ازینکه نمیتونه بیاد به وبلاگش.

خیلی ناراحته که نمیتونه بیاد .

اینم از طرف خودم میگم که برای باران دعا بکنید... حالش خوب نیست..................

خیلی سخته، نمیدونم باید چیکار بکنم..... دعا کنید بمونه و برگرده.

تو رو خدا دعاش کنید.....

نوشته شده در شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ توسط بــــــاران نظرات () |

سلام، میدونم که دیر کردم ، مثل همیشه... فکر کنم هم خودم دارم عادت میکنم که کم حضور داشته باشم و هم دوستام... به  هر حال...

اینبار اومدم که دیگه ادامه زندگیمو براتون بگم، راستش وقتی که دارم اتفاقات زندگیمو مینویسم خودمم خیلی بیشتر بهشون فکر میکنم و ...

بیخیال... نمیخوام زیاد لفتش بدم، پس:

توی مالزی بعد ازینکه کلی آزمایش و اینا ازم گرفتن و دیگه مطمئن شدیم که بیماریم جدیه ، اولش تصمیم داشتیم اونجا بمونیم و همونجا تحت نظر باشم و اگه لازم شد مامان و بابام منو به کشور دیگه ای منتقل کنن... چند روز اول که اصلا نمیفهمیدم جریان چیه و هنوز توی ذهنم نمی­گنجید که چی شده و آیا دارم خواب میبینم یا بیدارم....

 بعد از اون همه اتفاق! جریان بهزاد و اتفاقات بعد از اون، نمیتونم بگم که کلا بهزاد رو فراموش کرده بودم، اما خیلی کمتر بهش فکر میکردم، وقتایی که تو فکرش میرفتم خیلی حرص میخوردم و اعصابم بهم میریخت، اصلا باورم نمیشد که چه بلاهایی سرم اومده، واسه همین سریع کاری میکردم که دیگه بهش فکر نکنم.

حالا هم که بهم میگفتن که نهایتا 5-6 ماه دیگه زنده ام! واقعا برام عجیب بود... باورم نمیشد که قبلش خودم خواسته بودم که بمیرم و خودکشی کرده بودم، راستش به این نتیجه رسیدم که تصمیم به خودکشی یه تصمیم سطحی و بی هدف بود، وقتی یادم میفتاد که خودکشی کردم بازم اعصابم از حماقت خودم خورد میشد، اما این سری دیگه مجبور بودم که مرگ رو باور کنم، و زمانی که دیگه  واقعیت رو پذیرفتم تصمیم خودمو گرفتم که به ایران برگردم. مامانم اینا مخالفت کردند اما من اصرار کردم که نمیخوام تو غربت بمیرم و حتما دلم میخواد که برگردم ایران...

و این شد که به ایران و تهران اومدیم.

 

(برید به ادامه مطلب)


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ توسط بــــــاران نظرات () |

سلام........

نمیدونم چه جوری شروع کنم... چی بگم که بتونم احساسات و افکارم رو بیان کنم..

خیلی شرمنده ی همه اونایی هستم که با داستان زندگیم ناراحتشون کردم...خیلی ...

خیلی شرمنده ی اونایی هستم که تحت تاثیر نوشته هام گریه کردن...

تنها امیدم به اینه که تاثیر مثبتی هم روی خواننده های وبلاگم هم گذاشته باشم... نمیدونم چه جوری یا چه تاثیری اما شاید هر کس بتونه از زندگی من درسی یا شایدم درسهایی بگیره که تو زندگیش اشتباهای تکراری که نتیجه اش از پیش تعیین شده است رو نکنه...

دوستان عزیزم... من بیمارم... و دارم با بیماریم زندگی می کنم... یه دوستی به اسم (( یه نفر)) برام نوشته که "چه جوری میخوای جواب اونایی رو که با داستانت اشک ریختن بدی؟" وقتی اینو خوندم تنم لرزید... ترسیدم... گفتم شاید بازگو کردن مشکلاتم کار اشتباهی بوده... تو رو خدا منو حلالم کنید... نمیخوام اینجوری بمیرم...من هدف بدی نداشتم... شایدم داستان من خیالی باشه... آخه خیلی موقعها فکر میکنم که زندگی من یه خیاله.. یه خواب عجیبه... شایدم خودم حیال باشم، شاید اصلا نباشم... من خودمم نمیدونم که کیم و کجام و، از کجا اومدم و به کجا میخوام برم... حتی مطمئن نیستم که از درد سرطان خواهم مرد... از کجا معلوم تصادف نکنم یا....... اما.............

اما............. تو رو خدا منو ببخشید اگه ناراحتتون کردم.... حلالم کنید... نمیتونم با این تصور این زمان باقی موندمو که نمیدونم چقدره طی کنم که عده ای رو متاثر کردم... خدا...

 

و اما از همه واسه دیر کردنم شرمنده ام... میدونید دنیا خیلی غیر قابل پیش بینیه... خیلی زیاد... انسانها قدر داشته هاشونو نمیدونن... چه جوری بگم... من منتظر مرگ خودم هستم اما کسی که انتظارش رو ندارم میمیره... همه به من میگن که معلوم نیست تا کی باشم اما اونی که مطمئنی که چیزیش نیست یهو برای همیشه میره و تنهات میذاره.... آره... چقدر دنیا عجیب و غریبه... شایدم از سادگیشه که ما سر در نمیاریم دور و برمون چه خبره... اصلا به چی داریم فکر می کنیم؟؟ واقعا برای چی داریم زندگی می کنیم؟؟ خدایا ... کمکم کن که قبل از اینکه دستم از دنیا کوتاه بشه بفهمم چرا... بفهمم حقیقت چیه..؟ خدایا....

انگار که دیگه خیلی سخت شدم... نیومدم به این دلیل بود که عزیزی رو از دست دادم... آره به همین راحتی.  نمیخوام بگم کی رو... چون بازم داستان دردناک تر میشه ... اصلا شاید فکر کنید دروغ میگم که این همه بلا و مصیبت سرم اومده...

شاید بعدا گفتم کی... اما خیلی برام سخت بود و هست... هنوز باور نمیکنم.... خدایا ....روحش رو شاد کن... تو رو خدا براش دعا کنید... همش از خودم و خدا میپرسم آخه چی داره پیش میره تو این دنیا!؟ من قرار بود بمیرم! نه اون تنها کسم! یکی دو ساله هر روز فکر میکنم که دیگه صبح بیدار نمیشم و روز آخرمه... اما می بینم که جلوی چشمم عزیزم دیگه بیدار نمیشه... اونم بی دلیل...

چی داره میگذره؟ کجاییم ماها؟ الان واقعا من زنده ام؟ یا شایدم مردم و خودم نمیدونم؟کدومش خوابه؟ کدومش خیاله؟ کدوم واقعی؟

یه شب خواب دیدم که بالاخره مردم... خیلی به حال زنده بودنم تاسف میخوردم و توی خواب می گفتم چرا نمیفهمیدم که اون موقع مرده بودم!!! از اون موقع تا حالا قاطی کردم که الان رو دارم خواب میبینم یا اونی که دیدم خواب بود؟!!!! الان مردم یا اونی که تو خواب دیدم مرده بود!!! عجب زندگیی.... همه چی بهم گره خورده...خوبی و بدی... مرگ و زندگی...

آخ که چه قاطی زدم... هنوز یک ماه نگذشته ازینکه رفته... همش فکر می کنم هنوزم هستش... گاهی میرم که باهاش حرف بزنم...دنبالش میگردم و وقتی یادم میفته که مرده موهای تنم سیخ میشه... همیشه مرگ رو به خودم نزدیک میدیدم و میبینم و برام راحته قبولش...اما نه برای عزیزم.... آخه چرا... چرا دنیا اینجوریه؟ چرا آدم نمیفهمه.... خدایا کمکم کن....

مهران، مهرداد، فرزاد، تنها، هورمهر، ترنم، سیاه خان، تیام، نسرین.... همه.... همه اونایی که اسمشونو نیاوردم و الان تو ذهنم نیست.... از همتون ممنونم که به یادم بودید و هستید... از احساساتتون.. از نظراتتون... از راهنماییهاتون...واقعا ممنونم و شکرگزار خدا که دوستهایی دارم که با اینکه ندیدم و نشناختم ولی به همشون افتخار می کنم....

ترسیدم تشکر نکنم و دیر بشه... آدم هیچ وقت نمیفهمه که چقدر وقت داره واسه تشکر کردن از اونایی که دوستشون داره... نه میشه به زمان خودت اعتماد کنی و نه به زمان طرف مقابلت... فکرشم نمیکردم که بمیره و دیگه نباشه و گرنه حتما بیشتر بهش میگفتم که چقدرررررررررر دوستش داشتم و دارم و ازش بارها تشکر می کردم.... حیف... حیف... حیف...

آخ تورو خدا منو ببخشید که اینقدر چرت و پرت میگم... خیلی داغونم .... البته گاهی هم حس خوبیه... به هر حال ممنونم...

برمیگردم.... به زودی... اگه خدا بخواد....

 

نوشته شده در یکشنبه ٩ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ توسط بــــــاران نظرات () |

سلام دوستان...

دوست داشتم که...  که میشد همه داستانهامو رو یکجا میذاشتم و خلاص میشدم...! اما چه کنم که خیلی طولانیه...

چه خبرا؟ خوبید همه؟ منم خوبم به شکر خدا....

هستم و از بودنم لذت میبرم...! آره خب... اون دفعه گفتم که خسته ام... خب خسته ام...! ولی واقعا کی خسته نیست از زندگی و دردهاش!!؟ چه میشه کرد... همین جدالهای زندگیه که معنیش میکنه من که انگار عادت کردم... و الا...

بیخیال برم سر بقیه ماجرا...(طولانیییییییی مثل همیشه)

 به اونجا رسیدم که از حال رفته بودم:

 

دفعه بعد که چشمامو باز کردم دیدم که روی تخت بیمارستانم. بهزادم بالای سرم روی صندلی نشسته و چشماشو بسته. بزور از پنجره بیرونو تماشا کردم دیدم هوا تاریکه... فکر کردم که هنوز صبح نشده... نگو فردا شبه و من نفهمیدم... بهزاد یهو بلند شد، قیافش داغون بود، داغووون! موهای ژولیده، چشمهای پف کرده، دستهای لرزون، حال خراب!!! اومد جلو، توی چشمهاش همه چی موج میزد، نگرانی، غم، ترس ، شرم... دستمو گرفتو با صدای داغونتری گفت:

-         با خودت چیکار کردی بارانم؟ چی خوردی به غیر ازون جینها؟ عزیزم بگو تا به دکتر بگم! لااقل بفهمیم چه بلایی سرت اومده...

-         ...(سکوت)

-         به خدا... به خدا می خواستم دیگه بهت بگم... تصمیمم رو گرفته بودم... ای خدااااا!! باور کن، خواهش میکنم، باران...

-         (لبخند تلخ)

-         راست میگم... من هیچ وقت بهت دروغ نگفتم.. فقط... همه­ی حقیقت رو هم نگفتم، اه...! لعنت به من، من احمق عوضی! (سرشو توی دستهاش گرفت)

-         (دلم میخواست حال داشتم و گریه میکردم،گفتم) چرا....؟

-         (به گریه افتاد... با صدای بلند...) نمیدونم... به خدا نمیدونم... خودمم دارم دیوونه میشم باران.. تو رو خدا بفهم چی میگم... تو رو خدا... می ترسیدم، از تو میترسیدم، از خودم.... از از دست دادنت، از داغون کردنت...خدایا..!! اما خرابترش کردم...خرابترش کردم... اشتباه کردم... خدایا...!!

 

(برید به ادامه مطلب)


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ توسط بــــــاران نظرات () |

سلام ...

ازینکه دیر کردم منو ببخشید.... خیلی دلتنگتون بودم... از همتون ممنونم که به یاد من هستید... حالم هم بدک نیست، خدا رو شکر... هستم ...

ای بابا...   ادامه میدم:

 

توی اون یک هفته اینقدر من و بهزاد به هم نزدیک شده بودیم و احساسات همدیگرو درک کرده بودیم که رابطمون شبیه به کسایی شده بود که سالیان ساله همدیگرو می شناسن. البته ناگفته نماند که ارتباط جسمی بین منو بهزاد فقط در حد بغل و ناز و نوازش بود و نه بیشتر.

روز آخری بود که بهزاد مالزی بود. فرداش باید میرفت.. اونم صبح زود... تا شب خونه مصطفی پیش بهزاد بودم، با هم کلی فیلم دیدیم و راجع به اونا بحث و گفتگو کردیم، چه روز خوبی بود...

شب شده بود، دیگه باید میرفتم، گفت:

-         میخوای بری؟ من فردا میرم و دیگه معلوم نیست کی بتونیم همدیگه رو ببینیم..

-         آره میرم... میخوام یه کم پیاده برم به یاد اون روزی که باهم کلی قدم زدیم... فکر کنم اینجوری بهتره. میدونی .... میترسم... میفهمی که؟

-         میفهمم عزیزم....پس... یعنی باید همینجا خداحافظی کنیم؟

-         نه... خداحافظی اونجوری نه...! مثل هر روز.. مثل روزهای گذشته... نمیخوام باهات خداحافظی کنم…

با غصه نگاهش کردم، یهو اومد منو محکم بغل کرد و دستهاشو با محبت خاصی  دورم گرفت، با صدایی لرزان گفت:

-         عزیزم... نه...! باهات خداحافظی نمیکنم، نمیخوام باهات خداحافظی کنم! دو ماه دیگه برمیگردم... قول میدم که مستقیم برگردم پیش تو عزیز دلم...

آروم گونه های من رو بوسید، اشک توی چشمهاش حلقه زده بود، یه بوس کوچولو هم از لبهام کرد. عاشقانه و پر غصه نگاهم میکرد.

لحظه­ دردناکی بود. پایین اومدم و پیاده راه افتادم...

با خودم فکر می کردم..

فردا میره و دیگه معلوم نیست کی بیاد... نکنه منو یادش بره؟ من که یادم نمیره... چیکار کنم؟ چه جوری تحمل کنم ؟ خدایا چرا اینجوری شدم... چرا قلبم توش میسوزه.. خدا... چه احساس عجیب غریبی....

بغض توی گلوم بود. اشکهام بی اختیار میریخت پایین، طاقت نیاوردم. یه لحظه سر جام وایستادم، کمی مکث کردم و برگشتم.. چند دقیقه بعد دیدم که دم در خونه­ی مصطفی وایستادم... زنگ زدم:

(برید به ادامه مطلب)


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط بــــــاران نظرات () |

سلام دوستان عزیزم... شرمنده ام مثل همیشه...

اومدم داستان رو بذارم و برم تا هنوز وقت دارم بقیشو بنویسم. میترسم زمونه مجال بودن رو بهم نده واسه باقیشو وقتمو از دست بدم...

الان خوبم.. ممنون از احوالپرسیهای عزیزانم...راستش چند وقتی بود که بستری بودم...ولی الان خوبم...

میرم سر ادامه داستانم؛طبق معمول دفعه های قبل طولانیییییی..

 زندگی جدید در کشور غریب:

 

زندگی واقعا عجیب غریبه.. اینقدر بالا و پایین داره که ادم وقتی به گذشتش نگاه میکنه باورش نمیشه که همه اونا رو طی کرده. البته شاید واسه خیلیها اینجوری نباشه...

گفتم که تصمیم گرفته بودم که از ایران برم...

روزگار خوبی نداشتم. البته اینکه دوباره فرصت اینو داشتم که ((خود بودن)) رو تجربه کنم خیلی خوب بود. اما برام خیلی سخت بود. مدام احساس گناه می کردم و همیشه دلشوره داشتم که نکنه کسی بفهمه که من... خیلی برام سخت بود. نمی دونستم چه جوری باید باهاش کنار بیام... خلاصه... یکسالی ازون جریان میگذشت و من همچنان تنهایی رو تجربه می کردم...

برای پذیرش از چند تا دانشگاه اقدام کردم و خودم تمام کارهامو پیگیری میکردم، همزمان کلاس زبان هم رفتم و گفتم که بهتره زودتر قدمهایی بردارم. خوشبختانه به دلیل علاقه زیادی که به زبان انگلیسی داشتم ظرف مدت کوتاهی پیشرفت چشمگیری کردمو چندین ترم رو جهشی خوندم؛ و سریعا به ترمهای آخر رسیدم و برای امتحانات آیلس معرفی شدم. از دانشگاههایی هم که برای پذیرش اقدام کرده بودم دوتاشون کارمو داشتن دنبال می کردن. دانشگاهی در شهر لیدز انگلیس و دانشگاهی در شهر کانبرا استرالیا. کارم تقریبا خوب پیش میرفت.

یکسال دیگه از دانشگاهم هم باقی مونده بود که واقعا دیگه تحملش برام سخت شده بود. دیگه تحمل محیط دانشگاهمون رو نداشتم از دست همه خسته بودم حتی دوستام.

چندتا خواستگار پر و پا قرص توی دانشگاه داشتم که خیلی آدمای خوبی بودن. یکیشون یکی از استادامون بود که جوون بود و واقعا متشخص بود. همشونم میدونستن که من نامزد داشتم و به هم زدم و براشون مهم نبود. اما.. خب... من دیگه نمی خواستم تصمیمم رو عوض کنم، حتی اگر هم تصمیم به ازدواج می گرفتم مطمئن بودم که بعد از شنیدن واقعیت همشون پس میزدن...

به هر حال به هیچ کس اهمیتی نمیدادم و به کارهای خودم مشغول بودم.

آها راستی! مامان و بابام... بله... بابام چند ماهی بود که زن دومش رو گرفته بود، البته غیر از من و مامان کس دیگه ای نمیدونست و مامانم هم همچنان به زندگیش ادامه میداد از ترس آبرو...! اما چه زندگیی، برام قابل درک نبود که چرا مامان داره به این زندگی مزخرف ادامه میده. همیشه توی دلم دختره رو که زن بابام شده بود نفرین می کردم که باعث شده بود روابط مامان و بابا دیگه کاملا نابود بشه... اما مامانم نه زیاد... دیگه یه جورایی بی تفاوت شده بود انگار...

بالاخره تونستم کار پذیرشم رو ردیف کنم، البته نه توی اون دو تا دانشگاهی که دنبالش بودم بلکه دانشگاهی در مالزی...! آره دیگه اونجا خیلی زودتر ردیف شد و منم که فقط میخواستم از ایران برم دیگه معطلش نکردم و در کوتاه ترین فرصت ممکن (که به خاطر کارهای دانشگاه ایرانم حدود 8-9 ماه طول کشید)کارهامو ردیف کردم و بالاخره از ایران کندمو رفتم.

برید به ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط بــــــاران نظرات () |

نمیدونم چه جوری شروع کنم....

خیلی شرمنده ام به خدا...

فقط خوشحالم که خدا جونم ایندفعه هم فرصت بودن و نفس کشیدن رو ازم نگرفت و بازم اجازه داد بر خلاف نظر همه دکترا و صاحب نظرای علم طب بمونم و چند صباحی دیگه باشم و زندگی کنم...

آره ... میدونم که بهتون نگفتم. آخه میخواستم سر فرصت و در ادامه داستان، به قصه ی بیماریم برسم... اما انگار خود این مریضیه ناراحت شد و گفت حالا که از من حرفی نزدی بذار خودم حرفامو بزنم... دوباره اومد و خِر مارو یهو گرفت و نذاشت دو سه ماهی بیام به دوستام سر بزنم...

الان که فعلا دست برداشته، اما حالا کی دوباره میاد دیگه با خداست.

فقط خواستم بگم که هستم و دوستامو فراموش نکردم... تو رو خدا به حساب بیمعرفتی نذارید...

میام و بقیه شو مینویسم.. فقط فرصت میخوام...کمی... برای نفس کشیدن...

میام... به این زودیا رفتنی نیستم...از خدا قول گرفتم....

بازم شرمنده ام...

به امیدِ بودن......

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۸ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط بــــــاران نظرات () |

سلام عزیزای دلم؛

نمیدونید که چقدر دلتنگتون بودم، به خدا درگیرم ... شرمنده همتون هستم، با این نظرهای قشنگتون بعلاوه خصوصیها منو شرمنده می کنید به خدا... خیلی خوشحالم که شما رو دارم... خیلی. اگه کسی رو هنوز لینک نکردم که قرار بوده لینک کنم تو رو خدا ببخشه و حتما به من خبر بده، وبلاگم مشکلی داشت که حل شد حالا دیگه میتونم لینک کنم، ازینکه جواب کامنتاتونو نمیدم خیلی شرمنده، نمیرسم ولی همه رو با عشق میخونم حتی انتقاداتتون رو...همیشه منتظر نظراتتون هستم.

(راستی شباهت داستان من به زندگی هر کس دیگه ای کاملا اتفاقیه و البته دور از انتظار نیست، خب خیلی ازین اتفاقها هر روز داره میفته، من داستان خودمو می نویسم و زندگی کسی دیگه نیست! آخه من به زندگی کسی دیگه چیکار دارم؟؟ اسمها هم اگه شبیه هستن اتفاقیه، اسمهای داستان من معلومه که ساختگیه، آخه نمی تونم همه رو که عینا معرفی کنم، اونا هم زندگی دارن بالاخره! فقط اسم خودمه که واقعیه...)

اما ادامه داستان(خودتون گفتید طولانیم بشه عیبی نداره!!!):

 

کسی رو به غیر از علی نداشتم که تو اون شرایط با هاش حرف بزنم... بهش زنگ زدم...

-         الو...علی...

-         باران!!!!!! کجایی تو گل قشنگم؟!؟!؟ مُردم از نگرانی...خوبی؟!؟! کجایی الان؟؟کجایی؟؟

-         )با ناله) ای بابا به جای اینکه بگی حالت چطوره همش می گی کجایی کجایی ... خونه ام، خوابم برده بود...

-         عزیزم نمی گی من نگران میشم! نه خونه.... نه موبایل... ترسیدم! فکر کردم جایی رفتی..

-         آخه کجا رو دارم برم تو این وضعیت؟! حالم اصلا خوب نیست علی.. نه روحی و نه جسمی...

-         عزیزم... جسمی که طبیعیه گلم،  می خوای بریم دکتر؟ بیام الان دنبالت؟

-         نه بابا...دکتر چی؟ برم بگم چی...؟ ها؟

-         نمیدونم، خب... روحی دیگه چرا؟ عزیزم... منم اولش خیلی ناراحت بودم، پشیمون شده بودم ولی الان نه دیگه! فکرشو که کردم دیدم اینجوری خیالم راحت  تر شد...!

-         خیالت راحت شد؟!؟ از چی؟؟

-         ازینکه دیگه صد در صد مال خودمی!

ناراحت تر شدم و گفتم:

-         این چه حرف مزخرفیه که می گی... داری به من روحیه میدی...؟ اصلا خوشم نیومد... مال خودم یعنی چی... یعنی قبلش به من شک داشتی؟

-         خب نه، مگه چیه بارانم... الان دیگه فقط مال خودمی دیگه! در ضمن این اتفاق دیر یا زود میفتاد دیگه... ناراحتی نداره که! اتفاقا بهتر شد که یه کم واسه عقد و عروسی اینا عجله کنیم، مگه نه همسرم؟؟

-         تو رو خدا علی... ول کن الان این حرفها رو... نگرانم... اشتباه بود... ازین به بعد چه خاکی به سرم بریزم..؟

-         نه عشقم دیگه فکرشم نکن، اتفاقا باید خوشحال هم باشی! فردا صبح میام دنبالت با هم بیشتر حرف میزنیم باشه؟؟

گوشی رو که گذاشتم دیدم که آره ...! حق با علی بود! من دیگه ازین به بعد چاره­ای ندارم جز اینکه مال علی باشم (مال!!!) حالا دیگه هر شکی هم که داشتم باید بذارم کنار... کاری دیگه نمی تونم بکنم... کار از کار گذشته دیگه، پس باید تمام سعیمو در بهبود رابطه­ام با علی بکنم، اما از شدت استرس داشتم دیوانه میشدم... نمیدونستم از حالا به بعد با این موضوع چطور باید کنار بیام...

کمی فکر کردم، با خودم کلی کلنجار رفتم، گفتم شاید بهتره که موضوع رو با مامانم در میون بذارم، نمی دونستم که چه برخوردی خواهد کرد، اما مطمئن بودم که برخورد خوبی نمیکنه... با دو دلی به مامانم زنگ زدم و گفتم بذار ببینم چی پیش میاد. اما تا مامانم با صدای گرفته و گریه کرده گوشیو برداشت پشیمون شدم و فقط به حرفهای مامانم گوش کردم:

-         باران، دیگه نمی تونم تحمل کنم... خسته شدم، دیگه این زندگی درست بشو نیست، آخرین راه ما طلاقه... تو این هفته میریم دادگاه ، اگه بتونم باباتو راضی کنم توافقی جدا بشیم...

-         چرا مامان دوباره چی شده؟ چرا هیچ وقت به من نمی گی موضوع چیه؟ تو رو خدا مامان... یه بارم به من اعتماد کن، با من حرف بزن... نا سلامتی من دخترتم...

و مامانم برای اولین بار یه نیم ساعتی با من حرف زد؛ بله... مشکل اصلی رو تازه فهمیدم، پای یه زن دیگه در میون بود... باور نمی کردم، البته چرا، باور می کردم، بیشتر تحملش برام سخت بود... دیگه زمانی بود که اگه دیوونه هم میشدم به خودم حق میدادم، حالا علت همه اون رفتارهای بابارو می فهمیدم، خیلی سخت بود ، اون شب تا صبح نخوابیدم... از شدت افکار داغون و مغشوش تا مرز دیوونگی پیش رفتم. وای که چه شب بدی بود...

(برید به ادامه مطلب)

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط بــــــاران نظرات () |

دوستهای خوب و نازنینم... سلام به همتون... بابت تاخیر شرمنده... این روزها خیلی درگیرم و سرم شلوغه... از همتون واسه همه نظرهای قشنگتون ممنونم... بازم منتظرم... (این سری دیگه رکورد طولانی نویسی رو شکستم عزیزانم...!!)

اما ادامه داستان:

1 ماهی بود که خونه عمو فرهاد بودم... با خودم فکر می کردم... روزها و شبها... دیگه یواش یواش داشتم به این نتیجه می رسیدم که به یک نفر به عنوان تکیه گاه احتیاج دارم. آخه هنوز اونقدری بزرگ نشده بودم که بفهمم شاید آدم بتونه به خودش تکیه کنه و حتما اون تکیه گاهه نباید یکی دیگه باشه...

توی اون مدت بارها پیش اومد که با علی تنها توی خونه بودم، و اون به خودش اجازه نداد که بخواد حرکتی کنه که منو برنجونه، علی عاشقتر از این حرفها بود که به مساله دیگه یی به غیر از دوست داشتن فکر کنه و عشق پاکش رو خراب کنه...

همین مسائل باعث شد که در من فکرهای جدید بوجود بیاد، با خودم گفتم: پسر خوبیه، عشقش واقعیه، عاشق ظاهرم نشده، خانواده منو میشناسه و منم تمام خانوادش رو می شناسم، قصدش ازدواجه و دروغ نمیگه، به من اهمیت زیادی میده و... می تونه تکیه گاه من باشه تو این تنهایی. . .

اما خیلی سنش کمه، بی تجربه است، چهره ی خوبی نداره، درسش تموم نشده، کاری نداره، پولی هم نداره، آینده اش چی میشه...؟

مساله مهمی که باهاش رو برو بودم همین بود دوستش داشتم اما نه عاشقانه ... چون خوب بود دوستش داشتم، چون از بچگی مثل یه دوست دوستش داشتم، اما عاشقش نبودم... یعنی.... یعنی همین دیگه عاشقش نبودم... و بیشتر از هرچیز دیگه ای دلم براش میسوخت...!

خیلی ها می گن که عشق هم بعد از گذشت زمان بوجود میاد... علی هم که پسر خوبی بود پس ممکن بود بعد از گذشتن یه مدت عاشقش بشم...!

یک هفته تمام این حرفها از جلوی چشمهام رد میشد... نمیدونستم چیکار کنم... این مساله هم برام خیلی مهم بود که حالا که دوست داشتنم عاشقانه نیست، آیا با علی می تونم... ...؟؟ اینو نمی دونستم... گاهی که بهش نگاه می کردم سعی می کردم ببینم میتونم اصلا تصورشو بکنم که باهاش هستم یا نه... خیلی برام سخت بود، حتی تصورش... آخه علی رو خیلی وقت بود که می شناختم و هیچ وقت به این موضوع فکر نکرده بودم... اما با خودم می گفتم خب این هم بالاخره پیش میاد و قابل حله...(!!!)

همه این فکرها اینقدر اومدن و رفتن تا اینکه یه روز قاط زدم و بهش گفتم ساعت 4 بیا دم دانشگاه کارت دارم...

(برید به ادامه مطلب)

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ توسط بــــــاران نظرات () |

سلام سلام به دوستهای گل خودم... ماجرای (( ازدواج یا چیزی شبیه به آن)) از بزرگترین اتفاقهای زندگی من بوده که کل زندگیم را تا به حال تحت تاثیر خودش گذاشته و ازون جریانهایی که گفتم هر کی بخواد بفهمه می فهمه... پیشاپیش ازینکه طولانیه شرمنده... هر کی حالشو داشت بخونه...

 به امید خدا شروعش می کنم:

 

بعد از جریان مهدی اعتماد به پسرها کمی برام سخت شده بود، اما ته دلم هنوز امید داشتم که می تونم اونی رو که میخوام پیدا کنم... تقریبا عادت کرده بودم که فکر یکی باید توی کله ام باشه دیگه ... آخه معمولا این جور فکرها واسه آدم عادت میشه و همش انگار باید یکی باشه و اگه تنها باشی دیگه نمیشه! چندین بار با چند تا پسر مختلف که به طرق مختلفی باهاشون آشنا شده بودم قرارهایی گذاشتم و دیدمشون، اما هیچ کدوم به دلم ننشستن، بعضیهاشونم که از همون اول موضع خودشونو مشخص کردن و گفتن که حتما ازین رابطه سکس هم میخوان و میگفتن که اصلا واسه همین اومدن جلو و از من خوششون اومده... منم که مخالف اون قضیه بودم با بدبختی می پیچوندمشون...

کمی سر در گم شده بودم و نمی دونستم چی می خوام... واقعیت اینه که بعد از دوبار تجربه تلخ جسمی و نصفه نیمه ای که با استاد و مهدی داشتم، انگار غریزه جنسی در من بیدار شده بود و یه جورایی داشت منو برای ایجاد یه رابطه تشویقم می کرد...گاهی اوقات به خودم میومدم و میدیدم که دارم راجع به روزی که با مهدی توی خونمون بودم فکر می کنم و ادامه اون روز رو واسه خودم تصور می کنم، که اگه اون یارو زنگ در رو نمیزد چی میشد... یا اینکه اگه توی سایت دانشگاه... ...

 بعدش از خودم بدم میومد و سعی می کردم حواس خودمو یه جوری پرت کنم... اما خیلی موقعها نمی تونستم...! همین شد که یواش یواش داشتم به این فکر میفتادم که اگه یه رابطه خوب و به قصد ازدواج پیدا کنم برام بهتره... راستش کمی از خودم می ترسیدم....! می ترسیدم که یهو یه کارایی بکنم و بعدا پشیمون بشم...

دوستهامم که قربونشون برم یک سره از دوست پسرهاشون و رابطه هاشون تعریف می کردن که چنین و چنان و همین هم مزید بر علت میشد...!

خب این یه واقعیته که آدم بالاخره از یه زمانی به بعد (و شاید تا ابد!!) به رابطه جنسی نیاز پیدا کنه و فکر می کنم اتفاقهایی که واسه من افتاد باعث شد من هم بالاخره اون حسی که همیشه فکر می کردم در من وجود نداره پیدا کنم (البته بر خلاف ظاهرم که همیشه غلط انداز بود!)

همون موقعها بود که دیگه دلم میخواست بدونم بین زن و مرد دقیقا چه اتفاقی میفته (آخه تا اون موقع اطلاع کاملی از اون جریان نداشتم!!!) میدونم که باور نمی کنید اما واقعیته من خیلی خنگ و احمق بودم... یه چیزایی می دونستم اما نه کامل... همین بود که همیشه دوستهام منو مسخره می کردن...

واسه همین شروع کردم یه سری اطلاعات کسب کنم، خب اگه آدم اطلاعاتش خوب و کامل باشه شاید کمتر آسیب ببینه.( اما خب غریزه جنسی غریزه ایه که هرچی بیشتر دنبالش بری بیشتر درگیرش می شی و هرچقدر بهش بها بدی دو برابر غرقش میشی...)

لا اقل در مورد من که اینطوری بود... یعنی هر چی بیشتر فهمیدم که چی به چیه بیشتر دلم میخواست که حتما تجربه اش کنم..!!

برید به ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ٤ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط بــــــاران نظرات () |

دوستهای خوب و عزیزم و همراههای همیشگی خودم...

اول اینکه از همه ممنونم ... از همه دوستهای گل و نازنینم، ازینکه برای من نظر گذاشتین و عقیده هاتونو اظهار کردین... واقعا ممنونم... و شرمنده که به علت تعدد نظرها نتونستم به اونها پاسخ بدم... ولی همه رو با دقت خوندم و کلی حال کردم...

مخصوصا از همه اونهایی که در نظرهای خصوصی، خودشونو ((مهدی)) و یا ((استاد دانشگاه)) معرفی کردن و برای ارتباط دوباره با من اظهار علاقه کردن تشکر می کنم...!

گرچه یه کم سخت شده اینجوری که از بین این همه مهدی و این همه استادهای دانشگاه پشیمون، که بعضیهاشونم گفتن که زنشونو طلاق دادن و از اون موقع دنبال من بودن و اینا(!!!!) بالاخره یکی رو انتخاب کنم...! ای خدا...شکرت...

آخه همه هم این روش رو برای مخ زدن انتخاب کردن که بگن پشیمونن و واقعا عاشق من هستن! باشه...

آقایون عزیزی که خودتونو مهدی و استاد دانشگاه معرفی می کنید! بابا حداقل با دقت بخونید ضایع نشید اینجوری! داستان مال 6-7 سال پیشه ها! حالا من هی هیچی نمی گم شما هم هی همینجوری ادامه بدید...

باشه .... بگذریم...

می دونم که شرایط 30یاسی دور و برمون الان حرف اول رو برای بحث و نظر میزنه ... اما ازونجایی که اصلا به مقولات 30یاسی علاقه ای ندارم، ترجیح میدم حرفای خودمو بزنم البته با اجازه همه اونایی که توی اون مقوله مشغولن و من براشون ارزش قائلم...

در مورد خاطره ای که از مهدی نوشتم لازم دونستم یه توضیحاتی بدم، که یک سری سوتفاهمهایی که برای دوستهای گلم پیش اومده رو برطرف کنم...

(برید به ادامه مطلب)


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ توسط بــــــاران نظرات () |

سلام به دوستهای گل و همیشه همراهم... واسه همه کامنتها(خصوصی و غیر خصوصی) ممنونم ... خیلی خوشحالم که شما رو دارم... بریم به ادامه خاطره اولین دوست پسر من:

 

 دستشو دراز کرد دستهامو گرفت و گفت:

-   بذار باهات راحت باشم....خواهش می کنم...

این سری دیگه داشتم خر می شدم ... خودمم دلم میخواست که بغلش کنم، توی چشمهاش زل زده بودم، نفس کشیدن برام داشت سخت میشد... جلو اومد، دوباره بهم نزدیک شد و آروم گفت : آرامش داشته باش عزیزم، فقط همه چیزو به من بسپار  و شروع کرد به بوسیدن من...

دیگه نفهمیدم... یهو دیدم که منو تو بغلش بلند کرد و به سمت اتاقم راه افتاد... ازینکه راحت تونست منو بلند کنه خیلی لذت بردم... آروم منو گذاشت روی تخت ... کنارم نشست...

 دوباره قاط زده بودم نمیدونستم درسته یا غلطه، دلم می خواست اما نمی خواست ...! حال اونم خیلی خوب نبود دوباره حرکاتش عجیب و غریب شده بود، انگار حول شده بود و دیگه آرامش نداشت ... همین دستپاچگی و حول شدنش روی اعصابم می رفت، احساس می کردم تو یه لحظه یهو همه دوست داشتنها و حرفهاش رو یادش میره و فقط به یه چیز فکر می کنه، با حالت بدی لبهامو می بوسید و دستشو به بدنم می کشید... سریع پیرهنشو درآورد و شروع کرد دکمه های بلوزمو باز کنه ...

 

 قاطی کرده بودم و همون احساسهای متضاد داشت دیوونه ام میکرد ... من دارم چیکار می کنم؟ این اون چیزی بود که میخواستم؟ یا فکرای دیگه ای واسه خودم در زندگیم داشتم؟ خدایا چرا دارم اینکارو می کنم؟ آیا اینه همون عشق جاودانه ای که میخواستم؟ یا فقط شهوته.......؟ خدایا....چه کنم؟؟

( برید به ادامه مطلب)


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ توسط بــــــاران نظرات () |

سلام دوستای خوبم که پای درد دلهای من میشینید، بی صبرانه منتظر بودم...

بی مقدمه می رم به ادامه داستان، به اونجا رسیدم که:

 

به اسرار مهدی اون روز بر خلاف همیشه رفتیم پارک جمشیدیه...

پیاده باهم به سمت بالا می رفتیم... مهدی از خودش واسم می گفت .. از احساساتش و درونیاتش که چه جور آدمیه و اینا:  "ببین باران... من پسر خود داری هستم ، کمتر پیش میاد بتونم حرفامو راحت به کسی بزنم ، اصلا کلا کم حرفم... نمی تونم با همه کس راحت ارتباط بر قرار کنم مخصوصا با دخترها... اما تو... نمی دونم چرا از همون دفعه اولی که دیدمت...”

خلاصه کلی از ین حرفها زد که با تو یه جور دیگه ام و آخرش به این رسید که : خیلی دوستت دارم...  من با شنیدن این جمله که بارها و بارها از آدمهای مختلف و از مهدی شنیده بودم خیلی هیجان زده نشدم... اما یه کم توی دلم خوشحال شدم چون راجع به مهدی احساس بدی نداشتم...

کم کم به بالاهای جمشیدیه رسیده بودیم هوا ابری بود و داشت بارون می گرفت . مهدی هم انگار با هوا رابطه مستقیم داشت و خیلی احساساتی حرف می زد ... در حین صحبتهای عاشقانه بهم می گفت :"تو زیباترین دختری هستی که من تا حالا دیدم اونقدر که وقتی باهاتم نمی تونم ازت چشم بردارم... احساس می کنم که خیلی بهت وابسته شدم و اگه یه روز نبینمت... " آروم دستشو به طرف دستم آورد و دستم رو گرفت.... بی اختیار دستمو کشیدم گفت:

-    ببخشید ! ناراحت شدی؟ من فقط خواستم احساساتمو بیشتر بهت نشون بدم!

-    نه ... ناراحت نشدم و احساساتتو باور می کنم.. اما... یه کم برام این چیزا مهمه...

-    به خدا غرضی توی این کار نیست و همش از دوست داشتنه ...

 و ناراحت به راه رفتن ادامه داد. ازینکه ناراحت شده بود خیلی دلم گرفت گفتم:

      -    مهدی جان من نمی خوام ناراحت بشی منم تو رو یه جورایی دوستت دارم و برام با ارزشی اما پیش خودم یه قانونهایی دارم برام مهمه که ارتباط حسی و عاشقانه رو زمانی به ارتباط جسمی تبدیل کنم که بدونم این ارتباط دائمی و جاودانه است نه موقتی...

     -     منظورت ازدواجه؟ گفتم: ازدواج تعبیری از اونه...

موضوع صحبتمون درباره ازدواج شد و ادامه پیدا کرد و هر کدوم نظراتمونو می گفتیم ... دیگه به جاهای جنگلی پارک رسیده بودیم که بارون یهو شدید شد... هوا هم کمی سرد بود دنبال جایی می گشتیم که خیس نشیم ... اینقدر بارون شدید شده بود که مهلت نمیداد تکون بخوریم ظرف چند دقیقه خیس آب شده بودیم زیر یه درخت گنده وایستادیم بلکه بارون کم شه یا بند بیاد بعد بریم، مهدی کاپشنشو درآورد و روی سر دوتاییمون گرفت که خیس نشیم. سردم شده بود و روسریم خیس خیس بود ، اون با دست چپش یه سر کاپشنو بالا گرفته بود و منم با دست راستم سر دیگه ی اونو.  آروم اون یکی  دستشو دورم حلقه کرد و گفت:

-   عزیزم سردت شد؟

 نمی دونستم چیکار کنم از یه طرف ناراحت بودم و از طرف دیگه ازین کارش لذت می بردم... حس عجیبی بهم دست داده بود. گفتم :

     -  مهدی جان ... من که بهت گفتم...

ته دلم نمی خواستم ناراحتش کنم و از طرفی دلم می خواست هیچ قید و بندی وجود نداشت و منم تو بغلش راحت آروم می گرفتم . اما واقعیت این بود که با این که هرگز مذهبی نبودم، برای خودم قید و بندهایی داشتم ....!

 گفت : باران تو رو خدا اینقدر سخت نگیر ...و منو به خودش چسبوند و ادامه داد: من دوستت دارم باران ، چرا نمی فهمی . این با بقیه حرفها فرق می کنه... توی دلم کشمکش وحشتناکی بود بارونم انگار خیال بند اومدن نداشت... گفتم :  

 -   مهدی من...

 -   هیسسس...فقط یه دقیقه ساکت باش و ببین که چقدر همه جا قشنگه...بارون ... درختها... اینجا... منو تو باهم .. باران...!

(برید به ادامه مطلب)

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط بــــــاران نظرات () |

دوستهای گلم... بابت تاخیر معذرت خواهی می کنم... راستش خودمم دیگه طاقتم طاق شده بود که بیام و واستون حرف بزنم... چه کنم که مسافرتی اجباری پیش اومد و نتونستم به حر حال شرمنده.... ازینکه تو این مدت منو تنها نذاشتید و  برام نظر گذاشتین واقعا ممنونم..

و اما داستان من :

 

دقیقا یادم نیست، فکر کنم اوایل ترم دوم بودم و اواسط زمستون بود... با چند تا از دخترای هم کلاسیم خیلی رفیق شده بودیم و مدام با هم اینور اونور می رفتیم، لحظاتمون همش به خنده و مسخره بازی می گذشت، خیلی با هم match شده بودیم و واقعا خوش بودیم، توی دانشگاه دیگه معروف شده بودیم که ما 5-6 تا همیشه با همیم و اینا، همیشه پسرا می خواستن بزور خودشونو قاطی ما کنن، ما هم همیشه بدجوری تو پوزشون می زدیم...

 نمیدونم چرا هیچ وقت پسرای دانشگامونو قبول نداشتم، احساس می کردم خیلی کوچولو هستن و سرشون تازه از تخم درومده.... اصلا واسم مهم نبودن، اما چند تا از دوستام از توی همون جوجه ها دوست پسراشونو پیدا کرده بودن و خیلی خوشحال بودن. دو سه تا دیگه هم که از قبل دوست پسر داشتن و به قول خودشون دیگه فاب (فابریک) بودن، تیریپشون ازدواجی(!!!) بود. همیشه من سوژه صحبت بچه ها بودم و اینکه: (( - بالاخره میخوای چیکار کنی؟ - نمیشه که اینجوری... ! – نکنه یکیو داری به ما نمی گی؟! – خودمون یکی واست پیدا می کنیم... – اینقدر ایده آلیست نباش و....)) اگر هر جا می رفتیم و یکی میومد به من نخ میداد یا شماره ای یا ابراز علاقه ای برای ارتباط می کرد بچه ها دورمو می گرفتن و می گفتن : (( ای ول ! این دیگه خودشه! بابا طرف خیلی خدا بود که! حتما بهش زنگ بزن و.....))

اما من واقعا برام مهم نبود...!

تا اینکه یه روز  نسترن یکی از دوستام  بعد از کلاس ما رو جمع کرد و گفت: بچه ها امروز تولد رضاست(دوست پسرش) و همتونو دعوت کرده کافی شاپ، دوستاشم هستن..! ما هم خوشحال و خندون ازینکه برنامه امروزمونم ردیف شده رفتیم دستشویی دانشگاه آرایشها رو ردیف کردیم و راه افتادیم سمت کافی شاپه که تو سعادت آباد بود . سر راه واسش کادو اینا گرفتیم و مغازه داره هم به من گیر داده بود که بیا شمارمو بگیرو چقدر با بچه ها یارو رو اذیت کردیم و بماند...

 

خلاصه به کافی شاپ موعود رسیدیم و از در وارد شدیم. ...(برید به ادامه مطلب)


ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ توسط بــــــاران نظرات () |

دوستای خوبم

ممنون که با نظرات قشنگتون منو به ادامه دادن تشویق می کنید و امید دوباره ای بهم میدید که  هنوز دنیایی هم هست که آدماش هنوز نگفته و نشنیده شروع به قضاوت نمی کنن که فلان و فلان.... اگه تو دنیای واقعی کسی رو ندارم که راحت حرفای چند ساله ی دلمو (که روی هم تلنبار شده و کم کم داره می پوسه و از درون منو می پوسونه) بزنم، حداقل توی دنیای مجازی دوستایی دارم پیدا می کنم که بی دغدغه حرفامو می خونن و انتظاری ازم ندارن...  الهی شـــــــــکر...

 

قبل ازینکه بخوام خاطره دیگه ای رو تعریف کنم یه سوال و یه راهنمایی ازتون می خوام:

توی نظراتی که واسم گذاشتید و خیلی هاش یعنی بیشترش خصوصی بوده دچار تردید شدم که چطوری بنویسم. در واقع اون چیزایی که نوشتم اتفاقایی بود که واسم افتاد و هدفی نداشتم که بخوام کسی رو تحریک کنم یا هر چیز دیگه ای... البته خیلی راحت هم ننوشته بودم به سختی سعی کردم از کلماتی که در شان خواننده های عزیز و محترم وبلاگ نیست استفاده نکنم و حتی بعضی از قسمتها رو سانسور کردم ولی دیگه ازین کمتر نمی تونستم و نمی خواستم بنویسم چون میخوام که خواننده احساسات همون لحظه منو درک کنه و بفهمه....

راستش من فکر می کنم که خیلی از بلاهایی که سر ماها جوونا میاد از اینه که همیشه همه چی برای ما سانسور شده، اینقدر که ما توی سنی که باید بدونیم چیکار میخوایم بکنیم نمیدونیم حتی دور و بر ما چی داره میگذره. پدر و مادرهای ماها همیشه از ما مهمترین مسائل رو پنهان کردن که نکنه روی ما تاثیر منفی بذاره و بی حیا بشیم در حالی که اگر از اول با یه سری مسائل روبرو بشیم و اصل مطلب رو بفهمیم شاید هرگز دچار خطا و البته حماقت نشیم، پسر و دختر فرقی نمی کنه، البته دخترها همیشه تو این موردا بیشتر آسیب می بینن...

نمی خوام وارد مسائل تربیتی و فرهنگی بشم، اما فکر کنم دونستن مسائل واقعی با بی حیایی و بی شرمی خیلی فرق میکنه، شاید اگه از اول بدونیم باید چیکار کنیم در آینده دچار هزار مشکل خواسته و ناخواسته نشیم....

 شایدم دارم اشتباه می کنم....نمی دونم شما کمکم کنید...

بعضی ها گفتن که اینجا دفترچه خاطرات نیست که هر چی بخوای بنویسی، و بعضی هام برعکس گفتن که اینجا مثل دفترچه خاطراته و هر چی میخوای راحت بنویس...

من نمی خوام کسی رو ناراحت کنم فقط میخوام حرفامو بزنم ..همین....!

 

به من کمک کنید که چیکار کنم؟ قلممو عوض کنم؟؟

منتظرم ها...

نوشته شده در چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ توسط بــــــاران نظرات () |


Design By : Night Skin